تبليغاتX
شازده کوچولو

و آخرین برگ نیز افتاد!

پیرمرد گفت خدابزرگ است.

باران بارید!!!!

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط سارا |


دلم خیلی گرفته

چه کنم؟؟


اي بر سر بالينم، افسانه سرا دريا !

افسانه عمري تو، باري به سرآ دريا .

***

اي اشك شبانگاهت، آئينه صد اندوه،

وي ناله شبگيرت، آهنگ عزا دريا .

***

با كوكبه خورشيد، در پاي تو مي ميرم

بردار به بالينم ، دستي به دعا دريا !

***

امواج تو، نعشم را افكنده درين ساحل،

درياب مرا، دريا؛ درياب مرا، دريا .

***

ز آن گمشدگان آخر با من سخني سر كن،

تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا .

***

چون من همه آشوبي، در فتنه اين توفان،

اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا !

***

با زمزمه باران در پيش تو مي گريم،

چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا !

***

تنهائي و تاريكي آغاز كدورت هاست،

خوش وقت سحر خيزان و آن صبح و صفا دريا .

***

بردار و ببر دريا، اين پيكر بي جان را

بر سينه گردابي بسپار و بيا دريا .

***

تو، مادر بي خوابي. من كودك بي آرام

لالائي خود سر كن از بهر خدا دريا .

***

دور از خس وخاكم كن، موجي زن و پاكم كن

وين قصه مگو با كس، كي بود و كجا ؟ دريا !

                                                             فریدون مشیری

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط سارا |


اگر می بینی که مژگان خود را کمی سیاهتر می کنم


و چشمها را روشن تر


و لبها را سرخ تر


و از این آیینه و آن آیینه می پرسم


آیا خوب شده است ؟


مپندار به خودبینی پرداخته


و کاری بیهوده می کنم


زیرا من در جستجوی چهره ای هستم


که پیش از آفرینش جهان داشته ام

ویلیام باتلر یینز

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط سارا |

ورق می خورد شب  ، با پنجه ی تقدير در باران


ومی رقصيد عطر ِ كال ِ  كاج  ِ پير در باران


نگاه ِ بـِركه  ، سرشارازتب ِ  رويای وارونه


ومی روييد از ژرفای آن تصوير در باران

..................................................

ميان  ِ چشم ها مانده ست سرگردان  ، هزاران سال


خمار ِ خواب های خيس وبی تعبير در باران


دل ويك گوشوار ِ كاغذی ، انگيزه ی بودن


ومن  ، باران نديده  ، دختری دلگير  د ر باران


صدای خيس ِ مردی درگلوی تار می روئيد


كسی مثل خودم، مثل خودش درگير در باران


به جرم  ِ بی گناهی ،  دارهای چشم ها می دوخت


به سرتاپای من ،  يك درد ِ دامنگير در باران


غمی كم كم خودش را دررگ ِ  ديوانه ام می ريخت


جنون بود وتب ِ  رقاصی  ِ زنجير در باران


جنون بودآن شب وآئينه ای صد پاره دردستم


ومن حل می شدم با آيه ی تكثير  در  باران

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط سارا |

 

خب،اول سلام


دوم اينکه فکر ميکنم شما هم مثل من اينو شنيده باشيد که خدا بنده هاييش رو که بيشتر دوست داره بيشتر هم مورد امتحان قرار ميده پس اونايي که بي هيچ علتي تو زندگي همش سختي ميکشيد در حالي که هيچ کار خلافي انجام نداده ايد خدا رو شکر کنيد که اينقدر دوستتون داره.


سوم اي مطلبي که الان ميخوام بذارم جایی خوندمآخه دلم نميومد براتون نذارم:


سيب سرخ،حوا و گندم و انگور بهانه بود.من لياقت بهشت را نداشتم.


انگار براي زنده ماندن بايد سفر ميکردم.هنوز هم در حال سفرم در حال بازگشت.


نمي دانم به خانه ام راهم مي دهند يا نه!


خنده هاي شيطان نگرانم مي کنند.


چهام من هر وقت از پستيه آدما و زندگي خسته و دل شکسته ميشم اينو با خودم تکرار ميکنم:


شايد زندگي آن جشني نباشد که انتظارش را داشتي اما حالا که به آن دعوت شده اي تا ميتواني زيبايش کن.


پنجم هم تعريفي زيبا از زندگيست:


زندگي،يعني بازي.سه،دو،يک...سوت داور.....بازي شروع شد...! دويدي،دست و پا زدي،غرق شدي،نجات پيدا کردي، خيانت کردي، دل شکستي،عاشق شدي،بي رحم شدي،مهربان شدي،بچه بودي؛بزرگ شدي،پيرشدي سوت داور_______________بله،بازي تمام شد... زندگي را باختي يا بردي، اگه بردي خوش بحالت اگر هم که باختي،اشکاتو پاک کن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت، اما اينو يادت باشه باز ميشه زندگي رو ساخت.


ششم، هميشه پيروز باشيد و نظر يادتون نره.


 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط سارا |

اول از همه سلامتی و طول عمر
برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي 



و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ، 
و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ، 
و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي. 
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد ....... 
اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني. 
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ، 
از جمله دوستان بد و ناپايدار ........ 
برخي نادوست و برخي دوستدار ........... 
كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد . 
و چون زندگي بدين گونه است ، 
برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي...... 
نه كم و نه زياد ..... درست به اندازه ، 
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ، 
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد..... 
تا كه زياده به خود غره نشوي . 



و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري ..... 
تا در لحظات سخت ، 
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است، 
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد . 
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ، 
نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........ 
چون اين كار ساده اي است ، 
بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند ..... 
و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي. 
و اميدوارم اگر جوان هستي ، 
خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي...... 
و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ، 
و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي........... 
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است 
بگذاريم در ما جريان يابد. 
اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك 
سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد..... 
چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت.... 
به رايگان...... 
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني ..... 
هر چند خرد بوده باشد ..... 
و با روييدنش همراه شوي ، 
تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد. 
به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي..... 
و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي : 
" اين مال من است " ، 
فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است ! 
و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي .... 
و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ، 
كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ، 
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد ... 

اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ، 
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ... 


                                                  ویکتور هوگو

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط سارا |

 

امشب همه غمهای عالم را خبر کن!


بنشین و با من گریه سر کن، گریه سر کن!


ای میهن، ای انبوه اندوهان دیرین!


ای چون دل من، ای خموش گریه آگین!


در پرده های اشک پنهان، کرده بالین!


ای میهن، ای داد!


از آشیانت بوی خون می‌آورد باد!


بربال سرخ کشکرت پیغام شومی است!

آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟


ای میهن، ای غم!


چنگ هزار آوای باران‌های ماتم!


در سایه افکند کدامین ناربن ریخت


خون از گلوی مرغ عاشق؟


مرغی که می‌خواند


مرغی که می‌خواست


پرواز باشد …


ای میهن، ای پیر


بالنده‌ی افتاده، آزاد زمینگیر!


خون می‌چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها.


ای میهن! اینجا سینه‌ی من چون تو زخمی است.


اینجا، دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد،


دمادم

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط سارا |


آه ، باران

ريشه در اعماق اقيانوس دارد -  شايد - 

                    اين گيسو پريشان كرده

                                       بيد وحشي باران .

يا ، نه ، دريايي است گويي ، واژگونه ، بر فراز شهر ،

                                                 شهر سوگواران .

 

 

هر زماني كه فرو مي بارد از حد بيش

ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير ، با تشويش :

رنگ  اين شب هاي وحشت را

                                   تواند شست آيا از دل ياران ؟

 

 

چشم ها و چشمه ها خشك اند .

روشني ها محو در تاريكي دلتنگ ،

همچنان كه نام ها در ننگ !

 

 

هرچه پيرامون ما غرق تباهي شد .

آه ، باران ،

اي اميد جان بيداران !

بر پليدي ها - كه ما عمري است در گرداب آن غرقيم -

                                         آيا‌، چيره خواهي شد ؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط سارا |

درد های من 
 جامه نیستند 
 تا ز تن درآورم 
 " چامه و چکامه " نیستند 
 تا به " رشته ی سخن " در آورم 

 نعره نیستند 
 تا ز " نای جان " برآورم 
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است 
دردهای من 
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست 
 درد مردم زمانه است 
 مردمی که چین پوستینشان 
مردمی که رنگ روی آستینشان 
 مردمی که نامهایشان 
 جلد کهنه ی شناسنامه هایشان 

 درد می کند 
 من ولی تمام استخوان بودنم 
لحظه های ساده ی سرودنم 
 درد می کند 
 انحنای روح من 
 شانه های خسته ی غرور من 
 تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام 

 بازوان حس شاعرانه ام 
 زخم خورده است 
 دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا ؟
این سماجت عجیب 
پافشاری شگفت دردهاست 
 دردهای آشنا 
 دردهای بومی غریب
دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم 
حرف حرف درد را 
 در دلم نوشته است 
 دست سرنوشت 
 خون درد را 
 با گلم سرشته است 

 پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد 
 رنگ و بوی غنچه ی دل است 
 پس چگونه من 
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا 
 دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا 
 درد گفته است 
 درد هم شنفته است 

 پس در این میانه من 
 از چه حرف می زنم ؟
درد ، حرف نیست 
درد ، نام دیگر من است 
 من چگونه خویش را صدا کنم ؟
  

اگر عشق نبود

از غم خبری نبود اگر عشق نبود 
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود 
این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود 
از آینه ها غبار خاموشی را 
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است 
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود 
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط سارا |

برنده متعهد مي شود.

بازنده وعده مي دهد.


وقتي برنده اي مرتكب اشتباه مي شود، مي گويد: اشتباه كردم .

وقتي بازنده اي مرتكب اشتباه مي شود، مي گويد: تقصير من نبود.

 

برنده بيش از بازنده كار انجام مي دهد، و در انتها باز هم وقت دارد .

بازنده هميشه آنقدر گرفتار است كه نمي تواند به كارهاي ضروري بپردازد.


برنده به بررسي دقيق يك مشكل مي پردازد.

بازنده از كنار مشكل گذشته، و آن را حل نشده رها مي كند.


برنده مي گويد: بيا براي مشكل راه حلي پيدا كنيم .

بازنده مي گويد: هيچ كس راه حلي را نمي داند.

 

برنده مي داند به خاطر چه چيزي پيكار مي كند و بر سر چه چيزي توافق و سازش نمايد .

بازنده آن جا كه نبايد، سازش مي كند، و به خاطر چيزي كه ارزش ندارد، مبارزه مي كند .


برنده با جبران اشتباهش، تاسف و پشيماني خود را نشان مي دهد.

بازنده مي گويد: «متاسفم»، اما در آينده اشتباه خود را تكرار مي كند.


برنده مورد تحسين واقع شدن را به دوست داشته شدن ترجيح مي دهد، هر چند كه هر دو حالت را مد نظر دارد .

بازنده دوست داشتني بودن را، به مورد تحسين واقع شدن ترجيح مي دهد، حتي اگر بهاي آن خفت  و خواري باشد.


برنده گوش مي دهد .

بازنده فقط منتظر رسيدن نوبت خود، براي حرف زدن است.


برنده از ميانه روي و نرمش خود احساس قدرت مي كند.

بازنده هرگز ميانه رو و معتدل نيست گاهي از موضع ضعف، و گاهي همچون ستمگران فرودست  رفتار مي كند


برنده مي گويد، بايد راه بهتري هم وجود داشته باشد.

بازنده مي گويد، تا بوده همين بوده و تا هست همين است.

 

برنده به افراد برتر از خود، احترام مي گذارد، و سعي مي كند تا از آنان چيزي بياموزد .

بازنده از افراد برتر از خود خشم و نفرت داشته، و در پي يافتن نقاط ضعف آنان است .

 

برنده گامهاي متعادلي بر مي دارد.

بازنده دو نوع سرعت دارد، يا خيلي تند و يا خيلي كند.

 

برنده مي داند كه گاهي اوقات، پيروزي به بهاي بسيار گراني بدست مي آيد .

بازنده بسيار مشتاق برنده شدن است، در جايي كه نه قادر به برنده شدن و نه حفظ آن است .

 

برنده ارزيابي درستي از توانائيهاي خود داشته، و هوشمندانه از ناتواني هاي خود، آگاه است.

بازنده از توانايي ها و ناتواني هاي واقعي خود بي خبر است.

 

برنده مشكلي بزرگ را انتخاب مي كند، و آن را به اجزاي كوچك تر تفكيك مي كند، تا حل آن آسان گردد.

بازنده مشكلات كوچك را آنچنان به هم مي آميزد، كه ديگر قابل حل شدن نيستند .

 

برنده مي داند كه اگر به مردم فرصت داده شود، مهربان خواهند بود.

بازنده احساس مي كند كه اگر به مردم فرصت داده شود، نامهربان خواهند شد.

 

برنده تمركز حواس دارد.

بازنده پريشان حواس است.

 

برنده از اشتباهات خود درس مي گيرد.

بازنده از ترس مرتكب شدن اشتباه، ياد گرفته كه اقدام به هيچ كاري نكند .

 

برنده مي كوشد تا مردم را هرگز نيازارد، مگر در مواقع نادري كه اين دل آزاري در راستاي يك هدف  بزرگ باشد.

بازنده نمي خواهد به عمد ديگران را آزار دهد، اما ناخودآگاه هميشه اين كار را مي كند.


برنده ثروت اندوزي را وسيله اي براي لذت بردن از زندگي مي داند.

بازنده مال اندوزي را هدف خود قرار مي دهد،‌ بنابر اين گذشته از ميزان انباشت ثروت، هيچگاه  نمي تواند خود را برنده محسوب كند، و هرگز برنده نمي شود.

 

برنده نسبت به فضاي اطراف خود حساس است.

بازنده فقط نسبت به احساسات خود حساس است.

 

بازنده شكستهاي خود را ناشي از، تبعيض يا سياست مي داند.

برنده ترجيح مي دهد كه، خود را مسئول شكست هايش بداند، و نه ديگران را، و وقت زيادي را صرف عيب جويي نمي كند.


بازنده فقط به قضا و قدر اعتقاد دارد.

برنده معتقد است، ما با كارهاي درست و اشتباه خود، سرنوشت خويش را تعيين مي كنيم.


بازنده از اين كه بيش از آنچه مي گيرد، بدهد، احساس مي كند بازنده است.

برنده در چنين موقعيتي احساس مي كند كه اعتبار خود را براي آينده تقويت مي نمايد.


بازنده اگر از ديگران عقب بماند، تندخو و خشن مي شود، و اگر جلوتر از ديگران باشد، بي احتياطي مي كند.برنده در هر شرايطي كه قرار بگيرد، آرامش و تعادل خود را حفظ مي كند.


بازنده از اين كه خود و يا ديگران به نقايص وي آگاهي يابند، هراسان است.

برنده مي داند كه نارسايي هاي او جزيي از شخصيت وجودي اوست، در حالي كه مي كوشد تا آثار ناگوار اين نقايص را پاک کند، و هرگز تاثير آنها را انكار نمي كند .


بازنده هنگامي كه از ديگران بدرفتاري مي بيند، خشم و ناخشنودي خويش را به زبان نمي آورد و  زجر مي كشد، و با انتقام گرفتن از خود، شرايط بدتري را پديد مي آورد .

برنده در چنين شرايطي آزادانه، رنجش و آزردگي خود را بيان نموده، تخليه ي احساسي مي كند،  سپس مساله را به فراموشي مي سپارد.


بازنده به استقلال خود مي بالد، در صورتي كه در حال دنباله روي است، و اراده اي از خود ندارد 

برنده مي داند كه كدام تصميم ها را به طور مستقل بگيرد، و كدام يك را پس از مشورت با ديگران.


بازنده نسبت به برندگان حسادت كرده، و ديگر بازندگان را حقير مي شمارد.

برنده داوري او درباره ديگران با توجه به چگونگي استفاده آنان از توانايي ها و استعدادهاي خودشان است، نه بر مبناي معيارهاي موفقيت مادي و دنيوي، و براي يك «پسربچه واكسي» كه   كارش را استادانه انجام مي دهد، در مقايسه با يك فرصت طلب تمام عيار احترام بيشتري قايل است .

 

بازنده فكر مي كند كه براي بازنده شدن و برنده شدن قوانيني وجود دارد

برنده مي داند كه هر قاعده اي در هر كتابي را، مي توان ناديده انگاشت، جز يكي، «هماني كه   هستي و مي خواستي، باش» تنها برگ برنده، در دنيا همين است.

 

بازنده به كساني كه از خودش قوي ترند، تكيه مي كند، و عقده هاي خود را بر سر افراد ضعيفتر از  خويش خالي مي كند.

برنده روي پاي خود مي ايستد و از اينكه ديگران، به وي تكيه كنند، احساس تحميل شدن نمي كند.

 

برنده در وجود يك آدم بد، خوبي ها را مي جويد و روي همين قسمت كار مي كند .

بازنده در وجود يك انسان خوب، بدي ها را مي جويد. از اين رو به سختي مي تواند با ديگران  همكاري كند.


برنده در عين حال كه تعصبات خود را مي پذيرد، تلاش مي كند كه در هنگام قضاوت كردن بر اين تعصبات غلبه كند.

بازنده منكر وجود هرگونه تعصب در خود است، و بنابر اين در سراسر عمر، اسير تعصبات خويش  خواهد بود .


برنده هراسي ندارد از اينكه دريك موقعيت ضد و نقيض قرار گيرد، زيرا در افكارش خللي  وارد نمي شود.

بازنده سازگار شدن با موقعيتهاي ضد و نقيض را به كار شايسته ترجيح مي دهد .


برنده بازي سرنوشت، و اين حقيقت كه شايستگي ها را همواره پاداشي نيست، بي آنكه ديدگاهي بدبينانه داشته باشد، درك مي كند.

بازنده بي آنكه بازي هاي سرنوشت را درك نمايد، بدگمان است.


برنده مي داند كه چگونه مي توان جدي بود، بي آن كه خشك و رسمي باشد.

بازنده غالبا" خشك و رسمي است، زيرا فاقد توانايي جدي بودن است .


برنده آنچه را كه ضرورت دارد، با متانت لازم انجام مي دهد، و توان خود را براي راه حل هايي  ذخيره مي كند كه، در آنها از حق انتخاب برخوردار است..

بازنده آنچه را كه ضرورت دارد، با حالتي اعتراض آميز انجام مي دهد، و هيچ توان و نيرويي را براي گرفتن تصميمات اخلاقي مهم باقي نمي گذارد.


برنده ارزش هاي اخلاقي را به عنوان تنها منبع قدرت حقيقي مي شناسد.

بازنده چون در باطن براي ارزشهاي اخلاقي احترام اندكي قايل است، بيش از ظرفيت خويش در  جهت كسب منابع قدرت بيروني تلاش مي كند.


برنده سعي مي كند كه رفتارهای خود را براساس نتايج منطقي آنها قضاوت كند، و رفتارهاي ديگران  را، براساس قصد و نيت آنها ارزيابي كند.

بازنده رفتارهاي خود را براساس قصد و نيت خويش و رفتارهاي ديگران را بر اساس نتايج آنها ارزيابي مي كند.
برنده ديگران را به موقع پند مي دهد، و در صورت بروز اشتباه آنها را مي بخشد .

بازنده چنان بزدل است كه قادر به پند دادن ديگران نيست، و چنان حقير كه قادر به بخشيدن  ديگران هم نيست

 

برنده پس از بيان نكته اصلي مورد نظرش، لب از سخن فرو مي بندد.

بازنده آنقدر به صحبت ادامه مي دهد، كه نكته ي اصلي را فراموش مي كند .


برنده هر امتيازي را كه بتواند بدهد، مي دهد، جز اين كه اصول بنيادي خود را فدا كند.

بازنده به خاطر هراس از دادن امتياز به لجاجت خود ادامه مي دهد، و اين در حالي است كه اصول  بنيادي اش رفته رفته از بين مي رود.


برنده ضعفهاي خود را به خدمت توانايي هايش مي گيرد.

بازنده توانايي هاي خود را هدر مي دهد، زيرا كه آنها را در خدمت ضعفهاي خود به كار مي گيرد.
برنده در برابر افراد سودمند و ناتوان، يكسان عمل مي كند.

بازنده به تملق قدرتمندان پرداخته و ضعفا را تحقير مي كند.

 

برنده مي خواهد مورد احترام ديگران باشد، اما ذهنش را درگير آن نمي كند.

بازنده براي رسيدن به اين هدف، دست به هر كاري مي زند، اما سرانجام، با شكست رو به رو مي  شود و به هدف اش نمي رسد.


برنده حتي زماني كه ديگران وي را به عنوان يك خبره مي شناسند، مي داند كه، هنوز خيلي چيزها  را نمي داند.

بازنده مي خواهد كه ديگران او را يك خبره بدانند، و اين نكته كه: «بسيار كم مي داند» را هنوز  نياموخته است.


برنده گشاده روست، زيرا كه مي تواند بي آنكه خود را تحقير كند، بر خطاهاي خويش بخندد.

بازنده چون حتي در خلوت خويش، خود را پست و حقير مي شمارد، در حضور ديگران نيز قادر به  خنديدن بر خطاهاي خود نيست.

 

برنده نسبت به ضعفهاي ديگران، غم خواري مي كند، زيرا ضعفهاي خود را درك نموده و آنها را  پذيرفته است.

بازنده ديگران را به دليل ضعف هايشان خوار و خفيف مي شمارد، زيرا وجود ضعف در درون خود را،  انكار نموده و پنهان مي كند.


برنده هر كاري كه از دست اش بر آيد انجام مي دهد، و اگر سرانجام شكست خورد، به معجزه اميد مي
 بندد .بازنده بدون آنكه كوچكترين تلاشي كند، به انتظار معجزه می ماند ...

 

بردن همه چیز نیست؛ امّا تلاش برای بردن چرا. ((لوئيس لومباردی ))

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط سارا |

يک کرگدن جوان، تنهايي توي جنگل مي رفت. دم جنبانکي که همان اطراف پرواز مي کرد، او را ديد و از او پرسيد که چرا تنهاست.

کرگدن گفت: همة کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: يعني تو يک دوست هم نداري؟

کرگدن پرسيد: دوست يعني چي؟

دم جنبانک گفت: دوست، يعني کسي که با تو بيايد، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولي من که کمک نمي خواهم.

دم جنبانک گفت: اما بايد يک چيزي باشد، مثلاً لابد پشت تو مي خارد، لاي چين هاي پوستت پر از حشره هاي ريز است. يکي بايد پشت تو را بخاراند، يکي بايد حشره هاي پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمي توانم با کسي دوست بشوم. پوست من خيلي کلفت و صورتم زشت است. همه به من مي گويند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزيز، دوست داشتن به قلب مربوط مي شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب ديگر چيست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: اين که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمي بينم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمي کني، آن را نمي بيني؛ ولي من مطمئنم که زير اين پوست کلفت يک قلب نازک داري.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً يک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت: نه، تو يک قلب نازک داري. چون به جاي اين که دم جنبانک را بترساني، به جاي اين که لگدش کني، به جاي اين که دهن گنده ات را باز کني و آن را بخوري، داري با او حرف مي زني.

کرگدن گفت: خب، اين يعني چي؟

دم جنبانک جواب داد: وقتي که يک کرگدن پوست کلفت، يک قلب نازک دارد يعني چي؟! يعني اين که مي تواند دوست داشته باشد، مي تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اينها که مي گويي يعني چي؟

دم جنبانک گفت: يعني ... بگذار روي پوست کلفت قشنگت بنشينم، بگذار...

کرگدن چيزي نگفت. يعني داشت دنبال يک جمله ي مناسب مي گشت. فکر کرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند.

داشت حشره هاي ريز لاي چين هاي پوستش را با نوک ظريفش برمي داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش مي آيد. اما نمي دانست دقيقاً از چي خوشش مي آيد.

کرگدن گفت: اسم اين دوست داشتن است؟ اسم اين که من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي کوچولوي پشتم را بخوري؟

دم جنبانک گفت: نه اسم اين نياز است، من دارم به تو کمک مي کنم و تو از اينکه نيازت برطرف مي شود احساس خوبي داري، يعني احساس رضايت مي کني.. اما دوست داشتن از اين مهمتر است.

کرگدن نفهميد که دم جنبانک چه مي گويد اما فکر کرد لابد درست مي گويد. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز مي آمد و پشت کرگدن مي نشست، هر روز پشتش را مي خاراند و هر روز حشره هاي کوچک را از لاي پوست کلفتش بر مي داشت و مي خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبي داشت.

يک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو اين موضوع که کرگدني از اين که دم جنبانکي پشتش را مي خاراند و حشره هاي پوستش را مي خورد احساس خوبي دارد، براي يک کرگدن کافي است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافي نيست.

کرگدن گفت: بله، کافي نيست. چون من حس مي کنم چيزهاي ديگري هم هست که من احساس خوبي نسبت به آنها داشته باشم. راستش من مي خواهم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخي زد و پرواز کرد، چرخي زد و آواز خواند، جلوي چشم هاي کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سير نشد.کرگدن مي خواست همين طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد اين صحنه قشنگ ترين صحنه ي دنياست و اين دم جنبانک قشنگ ترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين کرگدن روي زمين. وقتي که کرگدن به اينجا رسيد، احساس کرد که يک چيز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسيد و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزيزم، من قلبم را ديدم، همان قلب نازکم را که مي گفتي. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک هاي کرگدن را ديد. آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز، تو يک عالم از اين قلبهاي نازک داري.

کرگدن گفت: اينکه کرگدني دوست دارد دم جنبانکي را تماشا کند و وقتي تماشايش مي کند، قلبش از چشمش مي افتد يعني چي؟

دم جنبانک چرخي زد و گفت: يعني اين که کرگدن ها هم عاشق مي شوند.

کرگدن گفت: عاشق يعني چي؟

دم جنبانک گفت: يعني کسي که قلبش از چشمهايش مي چکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهميد، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشايش کند و باز قلبش از چشمهايش بيفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد، يک روز حتماً قلبش تمام مي شود. آن وقت لبخندي زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عيبي دارد، بگذار تمام قلبم براي او بريزد!!!!!!!!!!!!!!!

 


+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط سارا |

هفت بار روح خویش را تحقیر کردم:


نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را فروتن

نشان می‌داد.


دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها می‌لنگید.


سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را برگزید.


چهارمین بار وقتی که مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلی داد که

دیگران هم گناه می‌کنند.


پنجمین بار آنگاه که به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زدو صبر را حمل

بر قدرت و توانایی‌اش دانست.


ششمین باز زمانی که چهره‌ای زشت را تحقیر کرد در حالی که نمی‌دانست

 آن چهره یکی از نقابهای خویش است.


و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت

 است.


شاید کسی را که با او خندیده‌ای فراموش کنی، اما هرگز کسی را که با او

 گریسته‌ای از یاد نخواهی برد. "  .

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط سارا |


بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام

 

همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد

گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود

تا تو زمن بریده ای من زجهان بریده ام

تا به کنار من بودی، بود به جا قرار دل

رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام

چون به بهار سرکند لاله زخاک من برون

ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده ام

تا تو مراد من دهی، کشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسی، من به خدا رسیده ام


                               من به خدا رسیده ام
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط سارا |


بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس

بخار پنجره­ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانۀ تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگ های رویای عابری را که از آن سوی باغ های نارنج می گذرد پاره می کند. شب از من خالی ست هلیا. عابر در جستجوی پاره­های یک رویا ذهن فرسوده­اش را می کاود. قماربازها تا صبح بیدار خواهند نشست، و دود، دیدگانت را آزار خواهد داد. آنها که تا صبح بیدار می نشینند ستایشگران بیداری نیستند. رهگذر، پاره های تصورش را نمی یابد و به خود می گوید که به همه چیز می شود اندیشید، و سگ ها را نفرین می کند. نفرین، پیام آور درماندگی است و دشنام برای او برادری است حقیر

 

 

 

هلیا بدان که من به سوی تو باز نخواهم گشت. تو بیدار می نشینی تا انتظار، پشیمانی بیافریند. بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد؛ زیرا که نفرین، بی ریاترین پیام آور درماندگی ست.

 

شب های اندوهبار تو از من و تصویر پروانه ها خالی ست.

 

دیر است برای بازگشتن، برای خواندن تصنیف های کوچه و بازار، برای بوییدن کودکانۀ گل ها

 

هلیا، برای خندیدن، زمانی است بی حصار و گریزا

 

آیا هنوز می­انگاری که من از پای پنجره­ات خواهم گذشت؟

 
 
 


 

هلیا! میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آنها با ما گرد یک میز می نشینند، چای می خورند، می گویند و می خندند. "شما" را به "تو"، "تو" را به هیچ بدل می کنند. آنها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسندۀ نجات بخش هستند. آنچه بخوای برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند می خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. تو را نگین می کنند در میان حلقۀ گذشت هایشان. جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولّدت دسته گلی بیاورند و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت. زمانی فداکاری ها و اندرزهایشان چون زرورقی افسانه ­یی، ضربه های تند توفان را تحمّل می کنند؛ آن توفان که تو را در میان گرفته است. آنها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند. بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند: من! من! من! من

 

 

 

باید ایشان را در آن لحظۀ دردناک بازشناسی. باید که وجودت در میان تودۀ موّاج و جوشان سپاس معدوم شود. باید که در گلدان کوچک دیدگان تو باغ بی پایان"هرگز از یاد نخواهم برد" بروید. آنگاه دستی تو را از فنا باز خواهد خرید؛ دستی که فریاد می­کشد: من! من! من! من! و نگاهی که تکرار می­کند: من

 

 

 

امّا من از دیگران بیزارم هلیا. در آن طلا که محک طلب کند شک است. شک چیزی به جای نمی گذارد. شک، چیزی به جای نمی گذارد.مهر، متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن، ضربۀ یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد

 

 

 

نه هلیا... این تقدیر نبود؛ این یک انجماد ارادی بود. این تلخ ترین پوزخند اطاعت بود. ما خوب می دانستیم که قصرها منزلگاه شبکوران است و من آگاه بودم که آنها چه هنگام پرواز خواهند کرد. دست نرم نسیم چرخش بالهایشان به گونه هایمان کشیده می شد و تو می ترسیدی

 

بارست که ترس، مغلوب خواهد شد

 

 

 

 

 

من دیگر در زیر باران تند فروردین و در میان بادهای آذری ننشسته ام که بیایی. و من بار دیگر نخواهم گفت: هلیا! گریز، اصل زندگی است.

 

گریز از هرآنچه که اجبار توجیه می کند.

 

بیا بگذریم

 

 

 

 

 

هلیا! درد تن، درد روح را سبک تر می کند. و روزهای جمعه، طولانی، بیهوده و نفرت انگیز است؛ اما من روزها را چون سکه های طلا در خواب، گم کرده ام. جمعه رنگی ست مانند همۀ رنگ ها؛ مخلوط رنگ هاست

 
 

 

 

تو از صدای غربت، تو از فریاد قدرت، و از رنگ مرگ می ترسی؟

 

هلیا! برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هردم مرگ را بیاموز

 

و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را

 

و- برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را

 
 


 

افسوس هلیا که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد. امکان فرمانروای نیرومندترین سپاهیانی ست که پیروزی را بالای کلاه خودهای خود چون آسمان احساس می کرده اند. هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشد و آن را نفرین می کند، هر فاتحی در درون خویش ستایشگر بی ریای امکان است. امکان می آفریند و خراب می کند. دروازه های هر امکان، انتخاب را محدود کرده است.بسا که "خواستن" از تمام امکانات گدایی کند؛ اما من آن را دوست دارم که به التماس نیالوده باشد

 

 

 

 

 

 

 

نه هلیا! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همۀ شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد

 

 

 

نه هلیا... بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند؛ زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد

 

و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم .

 

 

 

خواب.

 

تنها خواب هلیا!

 

دستمال های مرطوب تسکین دهندۀ دردهای بزگ نیستند.

 

اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا بسوی ایمان به تقدیر می راند.

 

اینک، سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند .

 

شاید،شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ییم... نمیدانم



     زنده یاد نادر ابراهیمی                                                                                                     

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط سارا |

پر کن پیاله را

 کین ناب آتشین، دیریست ره به حال خرابم نمی برد

این جام ها که در پی هم می شود تهی ،

 دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و آبم نمی برد ...

 

من با سمند سرکش و جادویی شراب

تا بی کران عالم پندار ، رفته ام

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا؛ تا شهر یاد ها

دیگر شراب هم ،

 جز تا کنار بستر خوابم نمی برد...

 

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست ،

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد ...


 

(فریدون مشیری)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط سارا |


        بدرود يار! وعده ي ديدار،بعد مرگ

        بوس و کنار و بزم بي اغيار ،بعد مرگ

        غمگين مشو ،که تازه چو گل ميکند تورا

        بر گور ما سرشک تو اي يار ،بعد مرگ

        گفتم به وقت مرگ نهم سر به دامانت

        نگذاشتي ،گذاشتم اين کار، بعد مرگ

        گلبرگ نسترن نشود جز نصيب باد

        گل گشت باغ و گلشن بي خار ،بعد مرگ

        بر گورها زنان سيه پوش ديده اي

        گريان و سگوار و وفادار ،بعد مرگ؟

        در زندگي اگرچه تورا خار کرده يار

        از جان عزيزتر شوي اي خار ، بعد مرگ

        در حيرتي که دشمن جان تو يار توست؟

        بگذر ،که فاش ميشود اسرار ،بعد مرگ

        پرسي چرا گلايه ندارم ز جور دوست؟

        اي دوست! اين مشاجره بگذار ، بعد مرگ

        مگزار گل بجاي قدم بر مزار من

        روح مرا به خيره ميازار ،بعد مرگ

        با صد هنر چرا نشدم کامياب از او؟

        بگذار اين حديث دل آزار بعد مرگ

        سرنا خيال باز و مرنج از غرور او

        بر پاي خود فتاده اش انگار ،بعد مرگ

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط سارا |

(قيصر امين پور)

تقسيم عادلانه                 

                                       من همسن و سال پسر تو هستم ،

 

تو همسن و سال پدر من هستي.

پسر تو درس مي خواند و کار نمي کند،

من کار مي کنم و درس نمي خوانم.

پدر من نه کار دارد ، نه خانه،

تو هم کاري داري هم خانه ، هم کارخانه ؛

من در کارخانه ي تو کار مي کنم.

و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است:

سود آن براي تو ، دود آن براي من.

من کار مي کنم ، تو احتکار مي کني.

من بار مي کنم ،تو انبار مي کني.

من رنج مي برم،تو گنج ميبري.

من در کارخانه ي تو کار ميکنم.

و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست:

وقتي که من کار مي کنم، تو خسته مي شوي،

وقتي که من خسته مي شوم ، تو براي استراحت به شمال مي روي،

وقتي که من بيمار مي شوم ،تو براي معالجه به خارج مي روي.

من در کارخانه ي تو کار مي کنم.

و در اينجا همه کارها به نوبت است:

يک روز من کار مي کنم، تو کار نمي کني،

روز ديگر تو کار نمي کني ، من کار مي کنم.

من در کارخانه ي تو کار مي کنم

کارخانه ي تو بزرگ است.

اما کارخانه ي تو هر قدر هم بزرگ باشد،

از کارخانه ي خدا که بزرگتر نيست.

کارخانه ي خدا از کارخانه ي تو و از همه ي کارخانه ها بزرگتر است.

و در کارخانه ي خدا همه ي کارها به نوبت است،

در کارخانه ي خدا همه چيز عادلانه تقسيم مي شود.

در کارخانه ي خدا ، همه کار مي کنند.

در کارخانه ي خدا ، حتي خدا هم کار مي کند.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط سارا |

اخبار تبلیغات و اطلاعات سایت

www.toppics.blogfa.com

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط سارا

بدين وسيله من رسما" از بزرگسالي استعفا ميدهم و


مسووليت
هاي يك كودك هشت ساله را قبول ميكنم.

مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه


آنجا يك هتل
۵ ستاره است.


مي خواهم فكر كنم كه شكلات از پول بهتر است،چون ميتوان

م آن را بخورم.

مي خواهم زير يك درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستان

م بستني بخورم.

مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خود

را در هوا پرواز دهم.

مي خواهم به گذشته برگردم،وقتي همه چيز ساده بود،وقت

ي داشتم رنگ ها را،جدول ضرب را و شعر هاي كودكانه

را ياد مي گرفتم،وقتي نمي دانستم كه چه چيز هايي

نميدانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم.


مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو

و خوب هستند.

مي خواهم ايمان داشته باشم كه هرچيزي ممكن است و

ميخواهم كه از پيچيدگي هاي دنيا بي خبر باشم .

مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم،

نميخواهم زندگي من پر شود از كوهي از نفرت، دلتنگي،

خبر هاي ناراحت كننده، سردرگمي،افراد دروغگو و دورنگ و................

مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم،به يك كلمه

محبت آميز،به عدالت،به صلح،به فرشتگان،به

باران،به...

اين دست چك من،كليد ماشين،كارت سوخت ، اعتباري و بقيه مدارك،مال

شما
.
من رسما از بزرگسالي استعفا ميدهم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 8:48 قبل از ظهر توسط سارا |

آن روز با تو بودم


امروز بي توام


 

آن روز كه با تو بودم


- بي تو بودم


امروز كه بي توام


- با توام





+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط سارا |